|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
هفته بعد هفته كابوس كنكوريهاست، ماحصل تمام شبزندهداري و تستزني مدرن و سنتي و ابداعي و... همگي به آن بستگي دارد،

هفته بعد، هفته سرنوشت و ششم تير روز تقدير است، آينده و سرنوشتي كه قرار است در چند ساعت رقم بخورد.
كنكور شايد شناختهترين واژه دانشگاهي است و از اهميت آن همان بس كه پاي ثابت شعار و وعده تمامي نامزدهاي انتخابات مختلف كشور همچون رياست جمهوري، مجلس و ... است.
كنكور سابقه ۴۰ ساله در كشور دارد و در گذر زمان دست خوش تحولات بسياري شده و رنگ لعاب بيشتر پيدا كرده است اما نه گذر زمان و نه اين تحولات و تغييرات و تسهيلات نتوانست از اهميت و اضطراب آن بكاهد و تارهاي اين اقتاپوس دانشگاهي هر روز در ميان دانش آموزان و مدارس و دانشگاه تنيدهتر شد و دست آخر حرف آخري شد براي هر روياي دانشگاهي...
"د كنكور شكسته ميشود" ، "روياي ورود بدون كنكور به دانشگاه محقق ميشود"، شعارهاي انتخاباتي كه در گذشته در حد ژست سياسي بود اما در چند ساله اخير وارد فاز عملياتي شد و شايد دور از انصاف نباشد كه بگويم اولين كنگ جهت شكستن سد كنكور را جاسبي زد و پس از آن كه آغاز شد فرود آمدن ضربات و پتكهاي سازمانها و احزاب سياسي مختلف كشور بر پيكره ديواره قطور كنكور تا بلكه فرو ريزد همچون ديوار برلين ...
نكتهاي كه طرحش ضروريست، همت مجلس هفتم در پيگري ، تصويب طرح حذف كنكور و قانوني شدن آن است هرچند كه دولت نهم عليرغم تمامي اقدامات مثبتي كه در عرصه آموزش عالي كشور داشته است، اما اين قانون را ماهها در انتظار ابلاغ قرار داد.
كلام آخر، براي همه كنكوريها آروزي موفقيت دارم و توصيه ميكنم كه تنها و تنها به خدا توكل كنند، الا بذكرالله تطمئن القلوب ...
خبر كوتاه بود و باروش سخت و غيرممكن؛
"جوان شهرستاني جوياي كار، پس از سه روز گرسنگي در پايتخت راهي بيمارستان شد"
آنقدر درگير دعواهاي سياسي و جنگ قدرت شدهايم كه درد ملت از ياد رفته است و از كنار فقر و بدبختي ديگري همانند يك موضوع عادي و متداول ميگذريم...
يك جوان ۱۸ ساله در گوشهاي از پايتخت از فرط گرسنگي در آستانه مرگ قرار مي گيرد و ما همچنان تيتر ميزنيم "عدالت" بر صدر سخنان آقاي رييس ...
يادمان باشد كه همه ما مسؤوليم در برابر يكديگر، مسئوليتي از ياد رفته و رنگ باخته...
عبدالله جاسبي، نامي كه دانشگاه آزاد را در ذهن هر شنونده تداعي ميكند، او مرد شماره يك دانشگاه آزاد اسلامي است.

جاسبي 25 سال است كه سكاندار دانشگاه آزاد است، دانشگاهي كه نيمي از بار آموزش عالي را برعهده دارد، دانشگاهي كه تا چند سال قبل، همانند دژي با ديوارهاي سربرفلك كشيده نفوذناپذير بود و امروز با تغيير مشي، رويكرد رسانه اي و پاسخگوي پيدا كرده است.
جاسبي عبوس ديروز، امروز با حوصله با همه پرسشهايم پاسخ ميدهد، هرچند گاهي چشمهايش در برابر برخي سوالات تنگ و يا باز ميشود، اما باز هم به آرامي پاسخ ميدهد.
بر عكس دفتر وزير علوم، در دانشگاه آزاد بدون گذر از گيت و تحويل وسايل و كيف، وارد دفتر جاسبي شديم، دفتر سادهاي بود در طبقه سوم سازمان مركزي، در مقابل دفترش هم برخلاف آنچه شنيده بودم خبري از كيسهشن و سرباز نبود.
در همان ابتداي مصاحبه به خوبي ميتوان فهميد كه عرق شديدي به دانشگاه آزاد دارد و آن را همانند فرزندش ميداند كه بايد در برابر گزندها محافظت كند، شايد چون 25 سال سرمايه عمرش را به پايش ريخته بود و امروز در 64 سالگي با موهايي كه تقريبا سفيد شده، ناراحت از تسويه حسابهاي سياسي و تخريبهايي است كه آنها را ناشي از حسادت، عقدههاي رواني و انحراف سياسي ميداند.
در طول مصاحبه به آينده و فرداهاي دانشگاه آزاد ابراز اميدواري ميكند و بيتوجه به هجمه هاي اخير ، تغييرش را يك شايع مي داند شايعهاي از همان جنس تخريب و عقدههاي رواني...
وقتي نظرش را درباره جمله معروف «جاسبي رياست مادامالعمر دانشگاه» ميپرسم، براي لحظهاي چهرهاش تغيير ميكند، اما خيلي سريع تكاني ميخورد و ميگويد: اين هم از همان جملات تخريبگر است. در ادامه هم آن جمله معروف را گفت: من به صندلي نچسبيدهام ، اين صندلي است كه به من چسبيده!؟
وي همچنين درباره «جاسبي بدون دانشگاه آزاد» نيز با كمي تامل پاسخ داد: هنوز به آن فكر نكردم. هرجا سنگري باشد خدمت مي کنيم، هيچ نگراني وجود ندارد منتها قبلا فكر نكرديم كه بعد از دانشگاه آزاد كجا كار ميكنيم.
از مرد شماره يك دانشگاه آزاد درباره فعاليتهاي سياسي اش ميپرسم، عضويتش در حزب موتلفه را فاكتور ميگيرد و ميگويد: زماني قبل از ورود به دانشگاه آزاد معاون 4 نخست وزير بودم؛ شهيد رجايي، شهيد باهنر، آيت الله مهدوي کني و مهندس موسوي، همچنين بعد از آن هم سالها در حزب جمهوري اسلامي به عنوان قائم دبيرکل کار کردم، در كل من هميشه از افراط و تفريط دوري کردم و امروز هم مشي من همين است.
مصاحبه حدود يك ساعت و بيشتر، پيرامون خيلي از موضوعات ادامه داشت و من در تمام طول مصاحبه اين فكر ميكردم: جاسبي عليرغم همه انتقادات، كار بزرگي براي اين كشور انجام داده است، تابوي دانشگاههاي دولتي را شكست، ديوار كنكور را فرو ريخت و آرزوي ورود به دانشگاه را محقق ساخت و امروز در ربع قرن تلاش، برخيها خود را نماينده دانشجويان آزاد كردهاند و بيمهابا و غيرمنصفانه به اسم نقد عملكرد دانشگاه آزاد، تيشه به ريشه اين مجموعه آموزش عالي ميزند....
من هم همانند ساير منتقدين نميتوانم چشم بر مشكلات اين دانشگاه غيرانتفاعي ببندم از پذيرش فلهاي دانشجو گرفته تا كلاسهاي پرجمعيت بي امكاناتش، اما همه اينها نيز نبايد باعث چشم بستن بر واقعيتي باشد به نام دانشگاه آزاد اسلامي كه از دستاوردهاي انقلابمان است و سرمايهاي بزرگ.
مشروح اين گفتوگو بر سايت ايسنا به نشاني http://www.isna.ir/main/NewsView.aspx?ID=News-1129452 قابل دسترسي است.
نمايشگاه كتاب امسال هم مانند سالهاي گذشته با استقبال بالا روبرو شد، اما نميدونم چرا با وجود چنين استقبالي و سيل مشتاقين كتاب، چرا سرانه مطالعه كتاب در ايران اينقدر پايين است و تاسف بار.
دوستي ميگفت براي دفتر كارش يكسري كتاب با جلد چرمي زرشكي سفارش داده تا هم دكور دفترش شيك و مدرن بشه و هم كلي كلاسه...
بگذريم، آخرين بار كه به نمايشگاه كتاب رفتم، چند سال پيش بود كه همزمان با جشنواره مطبوعات در محل نمايشگاههاي بينالمللي تهران برگزار شد، صفا و هيجان خاصي داشت برگزاري همزمان دو رويداد بزرگ فرهنگي و اجتماع جامعه فرهنگي و قلم به دست در يك مكان، و دقيقا به خاطر خلاء اين فضا در نمايشگاههاي بعدي، ديگر به نمايشگاه كتاب نرفتم و خريد بدون تخفيف از بازارچه كتاب را به نمايشگاه كتاب ترجيح ميدهم.
به اعتقادم، يك فيلم فارسي با پاياني زرد و قابل پيشبيني
زن دوم چنگي به دلم نزد. باز هم همان داستانهاي هميشگي از حماقتهاي يك زن كه ما براي دلخوشي فداكاري تعبيرش ميكنيم، اما در باطن برايش خون ميگرييم.
زني كه وفادار است و عليرغم ازدواج مجدد، حلقه مردي را در دست دارد كه روزي از سر فداكاري تركش كرده تا او راحتتر زندگي كند و خود نيز از اين برزخ راحت شود حتي اگر پايانش جهنم باشد.

در دو زن آدمها از سر غرور به راحتي از يكديگر دل ميكنند و ميروند و جالبتر اينكه بازي روزگار، آنها را مجدد روبروي هم قرار ميدهد و اينبار از جبر يا ترحم، همه چيز را دوباره از نو شروع مي كنند و در خاتمه نيز با تولد يك نوزاد و لبخندهاي تصنعي، تابلوي يك خانواده خوشبخت به نمايش گذاشته ميشود.
در طول فيلم تنها به يك جمله فكر ميكردم " آدم رفتني، رفتنيه و اگر هم برگشت موندني نيست چون رفتن را تجربه كرده...
و من اينو خوب درك ميكنم....
روزگار چقدر غريب است و هر روز بازي جديدي دارد
بازيهايي كه بعضا خيلي بيرحمانه است.
ديروز به ديدار عزيزي رفتيم كه تا ديروز صاحبخانه همه ما بود و امروز در سكوت و متانت و به دور از خانهاش؛ نظاره گر اين بازيهاي تلخ زمانه است.
چقدر سخت است كه آدم اجازه ورود به خانه خود را نداشته باشد، خانهاي كه بي او هرگز وجود نداشت و به پايش تمام زندگي و جوانياش را گذاشته بود.
بازيهاي سرنوشت واقعا غيرقابل پيشبيني است.
اين جمله را دوستم ميگفت و گويا راست هم مي گفت
آدما وقتي بزرگ ميشوند، آنقدر درگير زندگي ميشوند كه زندگي را از ياد مي برند
هيچ دقت كرديد، بعضي افراد يك عمر براي تحقق روياهايشان، آنقدر كار مي كنند كه گاه رنگ بهار را فراموش مي كنند و حتي به خاطر نميارنند كه آخرين بار چه زمان به پارك رفتند، بي هيچ دغدغهاي قدم زدند و براي ماهي قرمز حوض نان ريز كرده و پاشيدهاند، اين آدمها شايد از نظر موقعيت اجتماعي افراد مهم و بزرگي ياشند اما در حقيقت بازندهاي بيش نيستند چون در قمار و بازي بزرگ شدن بر زندگي خود معامله كردند.
اعتراف كنم كه خيلي از ما دانسته يا ندانسته جزو همين افراديم كه براي مهم شدن بهاي سنگيني پرداخته ايم و امروز تتهاي تنهاييم ...
امسال از آن سالهای خوب است. اینو به راحتی میشه از خنده های بلند و ممتد گنجشکهای پشت پنجره فهمید
هیچ دقت کردید که نور خورشبد این روزها چقدر سفبد است؛ آنقدر سفید که سایه ندارد، اين نشانه بهار است
راستي من يك جعبه مداد رنگي دارم.
در جعبه مداد رنگي من، همه مدادها به رنگ سيز، سفيد و آبي و قرمز است و من روزهايم را با آن رنگ آميزي مي كنم.
اميدورام امسال هم همه روزهايم را با اين مدادها نقش زنم .
البته در جامدادي زندگيم، نك مداد زردي دارم كه با آن حسرت و آرزوهاي بر باد رفته كودكان فقر و چشم انتظاري ساكنين ديار كهريزك را نقاشي ميكنم.
دوستي مي گفت هميشه و موقع سال تحويل يكي از آرزوهاي آدما برآورده ميشه و من هم با اين اميد، آرزو مي كنم كه در سال جديد روياي هيچ كودكي را به رنگ زرد رنگآميزي نكنم و انتظار را از چشمان چروكيده پدر و مادر ساكن كهريزيك پاك كنم.
خدايا سال جديد را براي همه سال سربلندي و سرافرازي و سلامتي قرار ده ...
اين شاخه گل هم، تقديم همه دوستان ![]()
هشت سال كار كه امروز مرا به كوله باري از تجربه مجهز كرده، خاطراتي تلخ و شيرين، چه شادي ناشي از موفقيتهاي مكرر خبرنگاران و عكاسانش در جشنواره ها و مسابقات مختلف كه با غيرت كاري خود ايسنايي بودن خود را در همه جا ثابت ميكنند و چه اشكي كه هر بار با ياد قريب و عمراني، چشمانم را خيس ميكند ...
ايسنا يعني همين و به قول دوستي، ايسنا يك مكتب است و براي كار در آن بايد مكتبي بود.
ايسنا نماد باور نسل جوان است، جايي كه برخلاف بسياريها، تو را به خاطر جواني و كم تجربه بودن سرزنش و حذفت نميكنند، به تو بها مي دهند و اعتماد مي كنند.
ايسنا براي من و همكارانم خانه است، جايي كه ساكنانش بدون توجه به حقوق ناچيزيش، صادقانه كار ميكنند و قلمشان را به هيچ تهديد و تشويقي نفروخته و نميفروشند...
هر چند كه هر روز بازي روزگار نمايش تازهاي را برايمان به اجرا ميگذارد و امروز هم نمايشي ديگر، غافل از اينكه ايسنا قائم به فرد نيست، ايسنا يك انديشه است، انديشهاي كه با نتيجه هيچ انتخاباتي رنگ نميبازد و با هيچ رانت و فشاري گردن خم نميكند ...
و كلام آخر " ايسنا مظلوم است اما مغلوب نيست"
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد.
و خاصيت عشق اين است.
در اين كوچههايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم.
من از سطح سيماني قرن ميترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
همیشه از این شعر سهراب احساس زندگي کردم و لذت بردم..
اين شعر برايم خاطره است، آن را دوست دارم...
به نظر من، قشنگي شعر، به همين احساسي است كه در آدم ايجاد ميكند، احساس زيبايي كه شايد رگههايي از تلخي هم داشته باشد، اما زيباست